📝 دومین تجربهی حضور در ستاد پیشگیری از حوادث کوهستان
⛰️ گردنهی شیرپلا

پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۱ من (باران دست بس) به نمایندگی از باشگاه سرکچال به همراه آقای مردانی ( از ستاد پیشگیری شهر ری) و آقای جلالی ( از ستاد پیشگیری باشگاه هیماچال) راس ساعت ۴:۴۰ از میدان سربند به قصد کسب تجربیات بیشتر و در راستای اهداف ستاد پیشگیری از حوادث کوهستان گامبرداری به سمت گردنهی شیرپلا را شروع کردیم.
بخشهایی از مسیر، برفی و یخزده و قسمتهایی هم کاملا خشک بود. بخشهای یخزده در مسیر طنابکشیها و خصوصا آبهای جاریشدهی ناشی از آب شدن برفها روی این سنگها کمی گامها را محتاطانهتر پیش میبرد، اما در کل چالش خاصی وجود نداشت.
ساعت ۷:۱۰ در پناهگاه صبحانه خوردیم و راس ساعت ۸ چادر ستاد را در گردنه برپا کرده و رسما فعالیت شروع شد.
برخلاف تجربهی اولم در کلکچال که مسیر صعود واقعا خطرناک بود و تمام تلاشمان را میکردیم تا با اصرار بر توصیههایمان افراد را با تصمیم خودشان از صعود بازداریم، اینبار با شرایط خطرناکی مواجه نبودیم و پدیدهی غالب فقط میزان باد روی قله بود که از ساعت ۱۱ به بعد به ۲۵ میرسید که در صورت داشتن تجهیزات نکتهی چندان قابلتوجهی نبود، و همچنین قسمتهایی از مسیر ایستگاه ۵ و اوسون مستعد بهمن بود و نیازمند هشدار.
حضور در ستاد تجربهی جالبیست، مراوده با افراد مختلف صحنههای جالبی را رقم میزند. از برخورد با افرادی که فقط چپ چپ نگاهت میکنند و توی دلشان میگویند: “توی جوجه میخوای به من توصیه کنی؟!!” یا افرادی که نه تنها جواب سلامت را نمیدهند بلکه ۴ تا جملهی سنگین هم بارت میکنند تا افرادی که با روی خوش، خودشان پیشقدم سلام و احوالپرسی میشوند یا از اوضاع منطقه میپرسند و به تو اطمینان میکنند و سر آخر هم با کلی تشکر از تو جدا میشوند.
رسالت ما در پست روز پنجشنبه شاید همان اصرارمان به منصرف کردن دو جوانی بود که با کفش و لباس شهری بدون هیچ تجهیزاتی راهی قله شده بودند و ۲۰ دقیقه از ما اصرار و از آنان انکار، اما سر آخر منطق پیروز ماجرا بود و از ادامه منصرف شدند و موقع رفتن شمارهی یک باشگاه را از ما خواستند تا دیگر اصولی به کوه بروند.
و یا شاید فریادها و اشارات دست ما بود برای هشدار به فردی که درست به سمت نقابی که بالای پاکوب مسدودشدهی ایستگاه ۵ به گردنه تشکیل شده بود در حرکت بود.
و مزد ما هم تماس تلفنی فردی بود که تنها حدود ساعت ۱۵ قصد داشت به سمت اوسون برود و ما علاوهبر گرفتن شمارهی تماس، شمارهی خودمان را هم به او دادیم. چند ساعت بعد تماس گرفت و گفت:” تماس گرفتم بهتون بگم من حالم خوبه و مسیر رو رد کردم، خواستم نگران نباشید.”
بررسی این لحظهها باعث میشه، مطمئن بشی که ۷ ساعت بیدلیل یک جا سر پا نایستادی و ارزشش را داشته است.
باران دست بس
دیدگاهتان را بنویسید